فکر میکنین متنی که همین الان شروع کردین به خوندنش چجوری تموم بشه؟
هیچ گونه تصوری از انتهای کار ندارم...
سید ما امروز (28 اردیبهشت 1384) حالش خیلی گرفته بود. هیچ موقع سیدمون رو این شکلی ندیده بودم. دلم میخواست میتونستم کمکش کنم، ولی چطور ممکن بود؟ سید حکم نمکی رو برای من داشت که در عین ناباوری با مشکلات قبلی خودم روبرو شده بود.
- وای... سید؟ تو دیگه چرا عزیز؟ پس تو هم...؟
- آره گنزو جون... چی فکر کردهای داداش؟
یکی از همدورهایهای سید میخواد بره تو دانشکده که چشمش میفته به اون و میاد طرفش. طبق معمول چنان زبون میریزه که همدورهایش ناچار میشه جملهی همیشگی "تو اگه این زبون رو نداشتی چکار میکردی؟" رو به زبون بیاره و مثل همیشه جواب بشنوه که "قیافه دارم و نجابت، کارم راه میفتاد..."
ولی سید خودش هم میدونه که این بار دیگه...
----------------------------------
دوستان فکر میکنید چقدر باید صبر کنیم تا یه نفر که دوستمون داره پا بذاره جلو و جملهی نامانوس "دوستت دارم" رو چشم تو چشممون به زبون بیاره؟؟؟
----------------------------------
توتفرنگیهای قرمز و درشت، جلوی چشمام، توی یه ظرف بلور خوشگل، منتظر نشستهان. دست نشستهی من میره توی ظرف و دونه دونه، اونها رو لمس(!!!) میکنه. چیز زیادی متوجه نمیشه، به همین خاطر اونها رو به دندونها میسپره. یک فشار... دو فشار... و در نهایت آب شدن توتها توی دهن، بدون اینکه مزهی خاصی رو یادآور شده باشن.
یک متن چند خطی نوشتم و حالا ظرف خالی، پیش روی منه. حالا چکار باید کرد؟ آخه دل من باز هم توت میخواد. تنها امیدم به اینه که توی یخچال(!!!) باز هم توت باقی مونده باشه. ولی اگر نباشه چی؟؟؟
یادم میاد که مادرم بهم گفت: "توی یخچال هم که نباشه، توی بازار(!!!) هست، باز هم واست میخرم."
من بهش گفتم: "تا چند روز دیگه فصلش تموم میشه."
با دلخوری گفت: "میگی چیکار کنم؟ برو سراغ میوهی چهار فصل رو از میوهفروش بگیر..."
چون دیدم دیگه حال و حوصلهی جر و بحث با من رو نداره، نتونستم ازش بپرسم کدوم میوه است که هیچ فصلی تنهام نذاره.
بهتره برم اینو از میوهفروش محل بپرسم. حتی یادم رفت از مادرم بپرسم کدوم میوه فروش رو میگه. آها... یادم اومد. محلهی ما یه میوهفروش بیشتر نداره.
اوه اوه اوه... شانس بیارم امروز از رو دندهی چپ بلند نشده باشه!!!
راستی سید، تو چجور میوهای رو بیشتر از همه دوست داری؟
...
"گنزو"