هویی ننگ، در آشپزخانهی یکی از معابد ذن، مسئوایتی نه چندان مهم بر عهده داشت.
وقت واگذاری مسئولیت و تعیین جانشین فرا رسیده بود. استاد بزرگ، شاگردانش را فرا خواند و به آنها گفت کسی که بهترین شعر را در بیان حقیقت ذن بسراید، جانشین من خواهد شد.
شن سیو، بهترین شاگرد استاد، شعر خود را ارائه داد:
"این تن، درخت بودی* است.
دل به آینهای درخشان میماند،
زنهار که همواره پاکیزهاش نگهدار
و مگذار که بر آن غبار بنشیند."
شعر شن سیو به عنوان بهترین شعر، بر روی سنگی نوشته شده و در معرض دید قرار میگیرد تا پیش چشم همگان باشد.
هویی ننگ با دیدن سنگ، متوجه تازگی آن میشود و از یکی از راهبان درخواست میکند تا نوشتهی روی آن را برایش بخواند. (گویا هویی ننگ سواد خواندن و نوشتن نداشته است.)
با شنیدن شعر، هویی ننگ از راهب میخواهد تا شعر دیگری را در کنار آن بنویسد:
"نه درخت روشنی (بودی) هست،
و نه آینهای شفاف.
چون همه چیز تهی است،
غبار کجا میتواند بنشیند؟"
فردای آن روز، تعداد زیادی از راهبان در حال خواندن شعری بودند که هنوز نمیدانستند سرودهی کیست. استاد نیز با خواندن شعر، سراغ از سرایندهی آن میگیرد و وقتی میفهمد که سرایندهی آن حتی جزء راهبان معبد نیست، به هویی ننگ میگوید: "شب هنگام، به دیدار من بیا."
هویی ننگ، شبانه عصا و ردای استاد را دریافت میکند و به توصیهی استاد از معبد به سمت مقصد نامعلومی در جنوب چین رهسپار میشود.
شن سیو اما با فهمیدن ماجرا به قصد پس گرفتن عصا و ردا از هویی ننگ، معبد را ترک میکند و در نهایت او را پیدا میکند اما در مناظرهای که بین آن دو درمیگیرد، شن سیو مغلوب شده و به معبد برمیگردد. بدینترتیب هویی ننگ مکتب رهرو پرخروش را در جنوب بنا مینهد در حالی که شن سیو در مناطق شمالی کشور به تعلیم ذن میپردازد.
(برای مطالعهی بیشتر میتوانید به کتاب "بیدلی در ذن" نوشتهی "دکتر سوزوکی" و ترجمهی "ع.پاشایی" و "نسترن پاشایی" مراجعه کنید.)
(* درختی که سیدارتا گوتاما در زیر آن به بیداری میرسد)
"گنزو"