تبليغاتX
متلسگ
دریچه ای به سایت رسمی سامورایی تنها، گیلگز گرافیک
 

من یکی از آنها نبودم.

یکی از همان روزهایی نبود که از دبیرستان برمیگشتم. از آن روزهای ساده و گذرایی نبود که توی گرمای ظهر وحشی اهواز سوار اتوبوس می شدم و با بوی تند عرق و شرجی از کیانپارس می آمدم تا امانیه. تا از روبروی بیمارستان رازی رد بشوم، از روبروی فرمانداری رد بشوم، نیم نگاه بی حوصله ای به تالار شهر بیندازم و نزدیک فلکه ساعت عرق پیشانیم را پاک کنم و پاک کنم تا اتوبوس گلستان بیاید...

من یکی از آنها نبودم.

حالا دیگر اصلا آن زمان گذشته بود. همهً آن روزها من را از اتوبوس های فشرده به خنکی کولر خانه رسانده بودند و به غذای همیشه آماده و به لیوان لیوان دوغ خنک و به چند ساعت خواب زیر دلچسبی کولر وبعد به شبی دیگر و روزی دیگر... و حالا سالها گذشته بود.

من یکی از آنها نبودم.

از روبروی فرمانداری رد نمی شدم. صدای انفجار را نشنیدم. ندیدم که یک ماشین پراید یکهو می ترکد و موج عصبانیش تا چندین متر آن طرف تر آدمها را می کوبد به سختی دیوار. و من آنجا توی ایستگاه منتظر اتوبوس گلستان نایستاده بودم. سایبان ایستگاه هم بر روی سر و تنم آوار نشد. آن روز همان روزی نبود که من رفته بودم به سازمان مدیریت و برنامه ریزی تا از آبسردکنش آب بخورم. پس ندیدم که آجرهای مهربان و با استفامت یکی یکی از سقف می ریزند به زمین. و ندیدم که آدمها قبل از اینکه توضیحی در مورد "حادثه انفجار مرگ بار چهار بمب در اهواز" از تلویزیون بشنوند، سرخی خونشان را مثل خندهً تهوع آور دو ردیف دندان پوسیده روی تنشان می بینند، یا نمی بینند.... اصلا از آن روزی که بی سر و صدا توی سازمان مدیریت و برنامه ریزی آب خورده بودم چهار سال می گذشت.

من یکی از آنها نبودم.

آن پسر بچهً بستنی به دستی نبودم که مادرش او را به ماشین پرایدی تکیه داده بود تا بند کفشش را برایش ببندد. آن زن عربی نبودم که عرقش را اوف اوف پاک می کرد و با دو دسته سبزی روی سرش از جلوی در فرمانداری به سمت فلکه ساعت می آمد. آن مردی نبودم که پیرمرد پرونده به دست را برای یک امضا سر می دواند و آن پیرمرد پرونده به دست نبودم که مردی برای یک امضا در سازمان مدیریت و برنامه ریزی سر می دواندش.

من هیچکدامشان نبودم. نشان به آن نشان که این وبلاگ باز هم با امضای "هایدنسیک"  به روز شد !

و بدون شک در این مرکز کامپیوتر نسبتا شلوغ تا وقتی که من ترکش کنم هیچ بمبی منفجرنخواهد شد !

مطمئنم !!!

                                                  "هایدنسیک"

   

 

هویی ننگ، در آشپزخانه‌ی یکی از معابد ذن، مسئوایتی نه چندان مهم بر عهده داشت.

وقت واگذاری مسئولیت و تعیین جانشین فرا رسیده بود. استاد بزرگ، شاگردانش را فرا خواند و به آنها گفت کسی که بهترین شعر را در بیان حقیقت ذن بسراید، جانشین من خواهد شد.

 

شن سیو، بهترین شاگرد استاد، شعر خود را ارائه داد:

 

"این تن، درخت بودی* است.

دل به آینه‌ای درخشان می‌ماند،

زنهار که همواره پاکیزه‌اش نگهدار

و مگذار که بر آن غبار بنشیند."

 

شعر شن سیو به عنوان بهترین شعر، بر روی سنگی نوشته شده و در معرض دید قرار می‌گیرد تا پیش چشم همگان باشد.

هویی ننگ با دیدن سنگ، متوجه تازگی آن می‌شود و از یکی از راهبان درخواست می‌کند تا نوشته‌ی روی آن را برایش بخواند. (گویا هویی ننگ سواد خواندن و نوشتن نداشته است.)

با شنیدن شعر، هویی ننگ از راهب می‌خواهد تا شعر دیگری را در کنار آن بنویسد:

 

"نه درخت روشنی (بودی) هست،

و نه آینه‌ای شفاف.

چون همه چیز تهی است،

غبار کجا می‌تواند بنشیند؟"

 

فردای آن روز، تعداد زیادی از راهبان در حال خواندن شعری بودند که هنوز نمی‌دانستند سروده‌ی کیست. استاد نیز با خواندن شعر، سراغ از سراینده‌ی آن می‌گیرد و وقتی می‌فهمد که سراینده‌ی آن حتی جزء راهبان معبد نیست، به هویی ننگ می‌گوید: "شب هنگام، به دیدار من بیا."

 

هویی ننگ، شبانه عصا و ردای استاد را دریافت می‌کند و به توصیه‌ی استاد از معبد به سمت مقصد نامعلومی در جنوب چین رهسپار می‌شود.

 

شن سیو اما با فهمیدن ماجرا به قصد پس گرفتن عصا و ردا از هویی ننگ، معبد را ترک می‌کند و در نهایت او را پیدا می‌کند اما در مناظره‌ای که بین آن دو درمی‌گیرد، شن سیو مغلوب شده و به معبد برمی‌گردد. بدین‌ترتیب هویی ننگ مکتب رهرو پرخروش را در جنوب بنا می‌نهد در حالی که شن سیو در مناطق شمالی کشور به تعلیم ذن می‌پردازد.

 

(برای مطالعه‌ی بیشتر می‌توانید به کتاب "بی‌دلی در ذن" نوشته‌ی "دکتر سوزوکی" و ترجمه‌ی "ع.پاشایی" و "نسترن پاشایی" مراجعه کنید.)

 

(* درختی که سیدارتا گوتاما در زیر آن به بیداری می‌رسد)

 

                                                                             "گنزو"

 

   

بار اول زنی بودی اتفاقا در همین ایران. خیلی زود شوهر کردی. چیز بیشتری هم نمی خواستی. رخت شستی. غذا پختی. سه تا بچه آوردی. با نداری شوهرت ساختی و رنج کشیدی و دعا کردی و نماز خواندی. 52 سالت بود که مردی و آن موقع پنج سال از مردن شوهرت در 58 سالگی می گذشت. همه چیز درست پیش رفته بود.

بار دوم از بچگی پسر گوشه گیر و کم حرفی بودی. خیلی زود با نگاهی به پدر عصا قورت داده ات که استاد فلسفهً دانشگاه ماساچوست بود کتاب دستت گرفتی. 18 سالت که شد نیچه و راسل و سارتر را خوب می شناختی. تو هم در دانشگاه فلسفه خواندی. در خودت فرو رفتی. اطرافیانت می گفتند که خیلی می فهمی و تو نمی دانستی که از چه چیزی خیلی می فهمی. تا آخرین برگی هم که از فلسفهً پیچیدهً قرن بیستم خواندی و تا آخرین لحظهً زندگیت هنوز نفهمیده بودی که چه چیزی را باید فهمید، با این که هزاران برگ کاغذ در تحلیل اگزیستانسیالیسم نوشته بودی و به دانشجوهایت درس داده بودی. همه چیز درست پیش رفته بود.

بار سوم وقتت خیلی کم بود. دو سال بیشتر نداشتی. سیاه بودی و لاغر، مثل بقیهً هم وطن هایت در پرت ترین گوشهً سنگال. مادرت تو را به دنیا آورد و مرد. پدرت 9 ماه پیش از به دنیا آمدنت یک روز و برای اولین بار مادرت را دیده بود و بعد رفته بود. وقت نکردی که بفهمی پسری یا دختر. کمک های خیرخواهانهً بین المللی برای دو سالت بس بود. از گرسنگی جان دادی. او که جسد کوچکت را زیر خاک کرد اتفاقا خود من بودم. همه چیز درست پیش رفته بود.

بار چهارم همین که 28 سالت شد تاب نیاوردی و از سوئیس با همهً نظم و ترتیب ساعت وارش دل کندی تا به چین بروی و در معبدی به خودت و به روح نا آرامت برسی. چند سالی زیر نظر استادت مراقبه کردی و در هر جواب به معماهای عجیب و غریبش ضربه ای از چوب دستی تحویل گرفتی. صبح ها که بیدار می شدی باز مثل صبح های ماشینی وطن خودت دلت گرفته بود. به آ سمان نگاه می کردی و فکر می کردی به زمین چسبیده ای. به مراقبهً صبحگاه می رفتی تا آرام بشوی. همان کاری که در سوئیس با کوکائین می کردی. بیست و چند سال گذشت و صبح های یخ بسته ات تمام نشد. جسدت را در آشپزخانه پیدا کردند، با کارد سیب زمینی پوست کنی خون آلود در دستت. همه چیز درست پیش رفته بود.

و اما این بار پنجم است، گنزو !

دیگر کافی است. به هر شکل که شده باید از این چرخهً تکرار بیرون آمد. راهش را من نمی دانم. اما دیگر نباید همه چیز به این درستی پیش برود.

پنج بارگیت مبارک حسام !

                                                            "هایدنسیک"

   

 

در جوابم سرت را پایین انداختی و گفتی: "نظر لطف شماست."

 

تمام تلاشت برای عادی جلوه دادن شرایط بود، حال آنکه جوشش درون، اشارتی رندانه را می‌طلبید از جانب تو، و چه بیجا می‌پایید...

 

حرفهایم خیلی زود به پایان رسید چون از جنس گفتنی نبودند.

مثل کسان دیگر بلند شدی و قدم در راه خود گذاشتی، بدون آنکه بدانی در چه راهی سرگردان افتاده‌ام.

 

نخواستی...

نخواستی و چاره‌ای نبود...

 

حالا، من این راه دراز را تنها می‌پویم.

و تو نجابت و پاکدامنی‌ات را کنج اتاق خوابت پرستار باش...

 

                                                                                          "گنزو"