تبليغاتX
متلسگ
دریچه ای به سایت رسمی سامورایی تنها، گیلگز گرافیک
 

 

شمشیرزن ما زمانی چشمهایش را باز کرد که مادربزرگ‌هایش سالها پیشتر چشمانشان را برای همیشه بسته بودند. هرگز نتوانسته بود پای متلهای آنان بنشیند. خاصه متل آن سگی که لباس‌های مترسک را بر تنش درید...

 

از این و آن شنیده بود وقتی اهل آبادی سر رسیده بودند، سگ پدربزرگ داشته لباس مترسک را بر تنش می‌دریده و این بار دیگر کسی نبوده تا جلوی آن را بگیرد.

 

میگویند پدربزرگ همیشه به آن مترسک غبطه میخورده. ناسزاهای همیشگی پسر ارشد به مترسک‌ها، آه کشیدن او و خیره ماندنش به افق را در پی داشته است. مثل اینکه مترسک‌های آن آبادی، هیچ یک کارشان را بلد نبوده‌اند.

 

اهل آبادی میگویند وقتی رسیده بودند آنجا، پدربزرگ با چشمان باز و دوخته بر افق، روی دو پا و آن چوبدست معمولی، خشکش زده بود. ساعتی پس از غروب خورشید در پشت چشمان پدربزرگ بوده. میگویند سگ تا سپیده‌ی صبح لباس‌های مترسک را با دندان‌هایش جر داد.

 

خواسته‌اند چشمان باز پدربزرگ را ببندند و او را روی زمین بخوابانند ولی مادربزرگ جلویشان را گرفته. حرفش این بوده که: "چشم انتظار چیزی به نظر می‌آید".

 

نشسته‌اند و منتظر مانده‌اند تا پدربزرگ خودش بر زمین بیفتد. سگ همچنان مشغول مجادله با مترسک بوده. شاید او را بانی تمام مشکلات میدانسته.

 

همه شاهد بودند که آن شب نه مترسک با فشارهای سگ از جا کنده شد و نه پدربزرگ بر زمین افتاد.

 

نزدیکی‌های صبح بوده و هنگام طلوع آفتاب. تمام حواس مادربزرگ به چشمهای باز پدربزرگ بوده تا شاید چیزی دستگیرش شود. انعکاس نور خورشید اول صبح را در چشمهای عمیق و شفاف او دیده بود. برگشته بود و نگاهی به خورشید و بعد هم به مترسک انداخته بود. تازه فهمیده بود که هم پدربزرگ و هم مترسک جالیزش، به نقطه‌ای چشم دوخته‌اند که خورشید هر روز صبح از آنجا طلوع میکند. حالا دیگر تمام پیکرش را از پشت کوه بیرون کشیده بود. همه بی‌اختیار از جای خود بلند شده بودند و سه تیغ نورش را تماشا میکردند، سگ هم مردم را. داشت می‌دید که همه مثل پدربزرگ شده‌اند. دیگر کار از کار گذشته بود. مترسک به اختیار خود بر زمین افتاده بود و مادربزرگ هم داشت چشمهای باز پدربزرگ را می‌بست، مبادا پرتوی خورشید از آنها بیرون بریزد.

 

میگویند آن سگ دیگر در آن آبادی پیدایش نشد. کسی هم دیگر به هیچ مترسکی ناسزا نگفت.

 

   

 

پیش آمده در و دیوار و آسمان و جاده‌های شهرت زردرنگ شوند؟ تو هم اگر ده دقیقه بیرون از خانه باشی تمام سوراخ‌های بدنت را شن زردرنگ پر کند؟

 

هیچ برایت پیش آمده درون خانه‌ات همچون سرگردان‌ها راه بروی و چرخ خیاطی مادر، زجرآورترین صدای دنیا را در گوشت فرو کند؟ تو در یخچال را باز کنی و از این همه میوه‌های آبدار تابستان یکی را هم در دست نگیری. در یخچال را ببندی و باز هم راه بروی تا برسی به جایی که Laptop و کامپیوترت را در خود جا داده، ولی حتی حوصله‌ی ور رفتن با آنها را هم نداشته باشی.

 

پیش آمده بعد از ظهر یک روز به مادرت بگویی برای شام، سوپ ماکارونی درست کند ولی ساعت ده شب، وقتی با این سوالش روبرو می‌شوی که "غذا حاضره، بکشم بخوری؟"، ندانی چه جوابی باید بدهی؟ در نهایت سوپ در بشقاب سوپ‌خوری کشیده می‌شود و میماند به انتظار تو. با بی‌میلی تمام میروی سراغش و بدون اشتها، راهنماییش میکنی به درون معده‌ات. چون نمیدانی چه کار دیگری باید انجام بدهی.

 

راستی پیش آمده از هزار و دویست کانال ماهواره، هیچ کدام برایت جذابیتی نداشته باشند؟

 

***

زندگی ما که شده چرخه‌ی متناوبی از پاره‌ای اتفاقات، پاره‌ای اتفاقات نه چندان جالب. هیهات زمانی که بخواهی این اتفاقات نه چندان جالب را از پشت میکروسکوپ فلسفه ببینی.

 

خوب به خاطر دارم زمانی که دلشوره‌ی نتیجه‌ی امتحان کنکورگونه‌ای را داشتم، شنیدن شعر سهراب را تاب نمی‌آوردم. آزارم میداد. فکر کن، شعر سهراب آزارت دهد.

 

گاهی جای خالی بعضی چیزها ما را بدطور به خود مشغول می‌کنند. تا جایی پیش میرویم که گویی سیمهای ارتباطی‌مان با دنیای اطراف به کلی قطع شده است.

 

میدانم که دلتنگی اینگونه‌ام کرده.

تو برو فکر کن ببین چرا چیزی به چشمت نمی‌آید.

من چند روزی است پیغام نیلوفرگونه‌ای نداشته‌ام...

 

   

 

"به شیطان پیشنهاد دوستی میدم!"

 

همه داشتند نگاهم میکردند. در جمع، غریبه نبودم. عمری با همه‌شان زیر یک سقف نفس کشیده بودم. پیش از اینها هم اینگونه سر تا پایم را برانداز کرده بودند، اما این بار...

 

دوباره گفتم: "میخوام به شیطان پیشنهاد دوستی بدم".

 

مانی داشت با اسباب بازیهایش ور میرفت. بدون اینکه سرش را بلند کند گفت: "دایی مامان بهم گفته که هیچ دوستی نداره. تنهای تنهاست".

 

گفتم: "نه گوفی جان(!)، اینطوری‌هام نیست".

 

ساسان به طعنه گفت: "از فردا باید لرد شیطان رو هم به لیست کسایی که تلفن زده‌اند و موفق به پیدا کردن حسام نشده‌اند اضافه کنیم. راستی گنزو این دوست جدیدت زبون ما رو بلده که برات پیغام بذاره؟"

 

گفتم: "نترس هرجا که باشم با همونجا تماس میگیره!".

 

سیما گفت: "فکر نمیکنی بهتر باشه بجای ریختن طرح دوستی با آدمهای جدید، بری درست رو بخونی تا استاد درس کلان مجبور نشه بهت نمره‌ی 9.99 بده؟".

 

وحید سریعا اضافه کرد که: "ما هیچ وقت این طفلک رو درک نمیکنیم. بابا بیچاره با کمبود دوست روبروئه...". لحنش را تغییر داد و سرزنش کرد که: "هزار بار بهت گفته‌ام که 95 درصد علوم پایه، 5 درصد باقی هم تکنولوژی".

 

بلند شدم و رفتم سه‌تار را دست گرفتم. اگر اشتباه نکنم تمام این افکار هنگام نواختن به ذهنم رسیده بود. با تمام این حرفها من هنوز دلم میخواهد به شیطان پیشنهاد دوستی بدهم ولی نمیدانم چطور؟

 

   

 

دستهایم کوچک و دور از تو

پاهایم در انتظار تسلیم

نگاهم به دنبال گرد برآشفته از سم اسبت

 

همه‌ی اینها کافی بود تا تراژدی «خواستن و نرسیدن» صورت گیرد. تا من اولین شمشیرزنی باشم که شمشیر پولادینش زنگ میزند. همان گنزویی که ابرها پیش از این تمام وجودشان را برایش اشک ریخته و دیگر تمام شده‌اند.

 

هیچ اسبی به آن تندی نمی‌رفت. ضربات شلاقت بر پشتش، آه که اصلا معمولی نبودند. حکایت از ترس «ماندن و همرنگ شدن» داشتند. همرنگ با تمام چیزهایی که در پهنه‌ی محدود چشمانم، عمری مانده و رنگ خود را باخته‌اند.

ترس از اینکه باشی و روزی را ببینی که بودنت را از نبودت تشخیص نمی‌دهم.

 

خوشا رفتن تو

که گریه‌ای به من بخشید به حال خودم

که اینگونه فصل بودنم را به پوچی نشسته

همه چیز را در خاک پوچی نشانده بودم

 

خوشا روز رفتنت...

که از آن روز

فارغ از شمشیرم

 

                                                                  "گنزو"