پیش آمده در و دیوار و آسمان و جادههای شهرت زردرنگ شوند؟ تو هم اگر ده دقیقه بیرون از خانه باشی تمام سوراخهای بدنت را شن زردرنگ پر کند؟
هیچ برایت پیش آمده درون خانهات همچون سرگردانها راه بروی و چرخ خیاطی مادر، زجرآورترین صدای دنیا را در گوشت فرو کند؟ تو در یخچال را باز کنی و از این همه میوههای آبدار تابستان یکی را هم در دست نگیری. در یخچال را ببندی و باز هم راه بروی تا برسی به جایی که Laptop و کامپیوترت را در خود جا داده، ولی حتی حوصلهی ور رفتن با آنها را هم نداشته باشی.
پیش آمده بعد از ظهر یک روز به مادرت بگویی برای شام، سوپ ماکارونی درست کند ولی ساعت ده شب، وقتی با این سوالش روبرو میشوی که "غذا حاضره، بکشم بخوری؟"، ندانی چه جوابی باید بدهی؟ در نهایت سوپ در بشقاب سوپخوری کشیده میشود و میماند به انتظار تو. با بیمیلی تمام میروی سراغش و بدون اشتها، راهنماییش میکنی به درون معدهات. چون نمیدانی چه کار دیگری باید انجام بدهی.
راستی پیش آمده از هزار و دویست کانال ماهواره، هیچ کدام برایت جذابیتی نداشته باشند؟
***
زندگی ما که شده چرخهی متناوبی از پارهای اتفاقات، پارهای اتفاقات نه چندان جالب. هیهات زمانی که بخواهی این اتفاقات نه چندان جالب را از پشت میکروسکوپ فلسفه ببینی.
خوب به خاطر دارم زمانی که دلشورهی نتیجهی امتحان کنکورگونهای را داشتم، شنیدن شعر سهراب را تاب نمیآوردم. آزارم میداد. فکر کن، شعر سهراب آزارت دهد.
گاهی جای خالی بعضی چیزها ما را بدطور به خود مشغول میکنند. تا جایی پیش میرویم که گویی سیمهای ارتباطیمان با دنیای اطراف به کلی قطع شده است.
میدانم که دلتنگی اینگونهام کرده.
تو برو فکر کن ببین چرا چیزی به چشمت نمیآید.
من چند روزی است پیغام نیلوفرگونهای نداشتهام...