باز بیخوابی زد به سرم، نشستم پای کامپیوتر.
امروز رفتم دانشگاه، بعد از چهل روز.
نگهبان از دور یه نگاهی بهم انداخت و کار دیگهای نکرد. حتما پیش خودش گفته: "همون پسری که یه مدت موهای بلندی داشت!"
از در که رد شدم، رفتم توی گذرگاهی که زیر یه سایبون قرار داشت. از هر دو طرف، صدای فشفش آب بود که میرفت توی گوشهام. خوشحال شدم. منظرهی جالبی بود. تمام نخلها، هرچند که هنوز و برای همیشه زیر آفتاب سوزان اهواز بودن، ولی حالا یه دل سیر آب داشتن برای خوردن.
رفتم و ایستادم توی ایستگاه اتوبوس. چند دقیقه گذشت. رانندهها پیدا نبودن. بالاخره یکیشون از اتاقک خنک اومد بیرون تا از تلفن رایگان خط شهری، یه شماره رو بگیره.
- اتوبوسها حرکت نمیکنن؟
- ده دقیقهی دیگه.
- ده دقیقهی دیگه؟
- آره، تازه پنج دقیقهی پیش یکی حرکت کرد. نمیشه برای یه نفر، یه اتوبوس دیگه حرکت کنه!
پیش خودم گفتم این یه نفر دو تا پا داره و یه همت عالی!!!
پیاده راه افتادم طرف دانشکدهی اقتصاد. یعنی از این سر چمران تا اون سرش. توی راه مدام پشت سرم رو میپاییدم تا اگه ماشینی رد شد دستمو براش بلند کنم. چند بار هم این کار رو کردم. اولی خیلی ریز دید منو. حتی یه ذره هم سرعتشو کم نکرد. باز هم صد رحمت به اونی که با حرکت دستش حالیم کرد که مسیرمون با هم فرق داره. اما بالاخره یه جوون خوشتیپ سرعتشو کم کرد و جلوی پام ایستاد. منو رسوند تا دانشکدهی مهندسی. کلی تشکر کردم و از هم جدا شدیم.
جلوی دانشکدهی مهندسی پر بود از آشغال. تمام تابستون رو به کندن و سوراخ کردن جاهای مختلف این ساختمون بدبخت گذرونده بودن. از اونجا رد شدم و افتادم توی راهی که میرفت به طرف دانشکدهی خودمون. از دور همه چیز سر جای خودش به نظر میاومد. همون درخت کنار، همون درخت عرعر و همون بوتههای گلی که حالا یه کمی بزرگتر شده بودن. رفتم طرف در پشتی. خوب مثل اینکه یه چیزهایی تغییر کرده بود. آبسردکن بیرون ساختمون رو برداشته بودن. در عوض آب آبسردکن داخلی، سردتر شده بود!!!
کارناممو گرفتم. نمرهی بیست داشتم، نمرهی دهونیم هم داشتم. به قول سوسمار، اصول 3 رو روی گلگیر پاس کرده بودم. خوب دیگه درس نخونده بودم...
تا ده مهرماه هم باید 540 هزار تومان ناقابل واریز کنم به حساب دانشگاه، آخه اولتیماتوم دادهان که تا چشممون میبینه بیاید تسویه حساب کنید وگرنه آآآآآووووووی نفس کش.........
توی راه برگشت، باز هم پیاده بودم که چندتا از بچههای دانشکده بزرگواری کردن و با ماشینشون رسوندنم تا فلکهی دانشگاه.
ولی میدونین چی از همه چیز برام جالبتر بود؟
وقتی از دور نگاه کردم و محوطهی خالی دانشکده رو دیدم، یاد اون روزهایی افتادم که شلوغیهامون گاهی اوقات رییس دانشکده رو هم شاکی میکرد!!!
باز به خودم گفتم: "بذار مهرماه بیاد تا..."