دیشب بود یا شب پیش از آن، تمام خوابهایم سیاه و سفید بودند. وسط اتاق نشسته بودم، سهتار در دستانم بیگانه بود و چشم بر تنبوری داشتم که مدتها از پاره شدن یکی از پردههایش میگذشت.
بلند شدم، سهتار را از خود دور کردم و رفتم بیرون از اتاق. داشتم به سالهایی فکر میکردم که با دوست، درسهای کتاب دوم و سوم هنرستان را پشت سر هم آماده میکردیم و برای استاد مینواختیم و آخر از همه، دخمهی انجمن را ترک میکردیم و چندصد متری را با هم پیاده میرفتیم. آن روزها دل دردی هم نداشتم تا از اطرافیان بیزارم کند.
در یخچال را باز و دستم را دراز کردم. لحظاتی بعد، این آب بود که از حلقم پایین میرفت و سنگین و سنگینترم میکرد. یادم آمد با رسیدن به ردیف موسیقی بود که از انجمن بریدیم و دیگر استاد را به ندرت دیدیم. یادم آمد این دانشگاه بود که میان من و دوست فاصله انداخت.
شروع کردم به پوشیدن لباسها و از خانه زدم بیرون. در دانشگاه تو را دیدم. با دیدن من لبخند زدی و برایم دست تکان دادی. چشمانت را نمیدیدم. آفتاب سرسختانه میبارید. به هم نزدیکتر شدیم، بیشتر از پیش. دلم میخواست چشمانت را ببینم. فهمیدی، عینک آفتابیت را برداشتی. همه چیز سیاه شد جز قالب چشمانت. به آنها نگاه کردم. در هر دو خود را میدیدم. تصویرها متفاوت نبودند:
یکی مرا نشان میداد در حالی که کتاب "ذن چیست؟" را در کتاب حساب دیفرانسیل گذاشته بودم و آن را برای کنکور آماده میکردم.
دیگری اما حکایت زمانی بود که تار موی سیاهی در سرم پیدا نبود. به حالت نیلوفری نشسته بودم و پس از سالها تلاش، هنوز نتوانسته بودم خودم را در میان انبوه سوالها پیدا کنم و یا حتی جوابی کوتاه برای یکی از آن سوالها.
رویم را برگرداندم و پشت به تو، سرم را چسباندم به دیوار. باز همان حس نگرانی همیشگی آمده بود سراغت. نمیدانستی چه کاری از دستت برمیآید. تا اینکه دستت را روی شانهام گذاشتی. خوب میدانستی فردا باید قبل از کلاسهایمان، یک بار دیگر خوان کمیتهی انضباطی را از سر بگذرانیم.
چشمهایم بسته بود، بازشان کردم. بیحرکت ماندم تا سیاهیها بروند. سرم را چرخاندم. باز عینک آفتابی بر چشمانت بود. دوباره به دیوار تکیه دادم. آسوده و بیخیال، اما از درون، فریاد بود که سر بر میآورد: "لعنت بر این ترس، من میخواهم چشمانت را ببینم، عینکت را بردار!!!"
***
لباسهایم را پوشیدهام. دانشگاه را در پیش رو دارم. امروز بدون هیچ مقدمهای خواهمت گفت: "دوستت دارم".