تقریبا دو سال پیش بود که برادرم ازدواج کرد. حاصل زندگی مشترکش یه پسر چند روزه است به اسم آراد. مانی هم خردادماه 84 به دنیا اومد. این یکی هم حاصل یا همون محصول مشترک زندگی خواهرمه. خانداداشمون هم که داره با پسر فضولش دست و پنجه نرم میکنه که مهرماه 84 وارد چهارمین سال زندگیش شد.
پدرم سال 77 فوت شد. یعنی زمانی که هشتمین و آخرین بچهش که نویسندهی همین بلاگ هم هست، توی چهاردهمین سال زندگیش سیر میکرد. حکایتهای زیادی دربارهی دوران نوجوانی پدرم شنیدهام. خیلی خیلی شیطون بوده به طوری که آسایش رو از مردم بریده بوده...
پدرم هم بالاخره یه روزی ازدواج کرد و توی قید و بند زندگی قرار گرفت. بچههاش به دنیا اومدن و دور و برشو شلوغ کردن. اون هم نه یکی، نه دو تا...
اما در نهایت...
*******
فکر کردن به این سناریوی تکراری دیگه داره حالمو به هم میزنه. بوی گندش دراومده. دیگه قابل بازسازی نیست. شده مثل فیلمهای بالیوودی که یا عشق پدر و مادر به فرزند رو قی میکنه یا عشق همسر به همسر و یا یه چیزی توی این زمینه.
باید فیلمنامه نویسی یاد بگیرم. شاید راهی رو باز کنه برای فرار از این همه تکرار. من یه جور دیگه میپسندم. اینقدر تکراری ارضام نمیکنه...