حکایت ما، واگویه ی تنهاییست، اگر رویای گیشای نادیده مان امان دهد. کودک درون هایکو میسراید و چشم ها در افق میگردند. گوش های این سامورایی، پر است از طنین صدایی ناشناس. صدایی که ارزش یک عمر انتظار و جستجو را دارد...
"اینجا تمامی نوشته ها متعلق به این تنهاست مگر آنانی که نام تنهای دیگری را به دنبال دارند!"
- سلام - سلاااااااااام، ببین کی پای گوشیه! آخرین بار کی بود تلفنی صحبت کردیم؟ - نمیدونم، خیلی وقت پیش بود. حالت چطوره؟ - خوبم عزیزجون، تو چطوری؟ - شاید بشه گفت خوبم! اوضاع و احوال از چه قراره؟ - گل میباره! - همیشه جوابت همین بوده! همیشه هم برام سوال بوده که چطور؟ - من هم همیشه بهت گفته ام که باید عنصر جاودانه رو بگیری تو دستت!!! - هیچ موقع هم نگفتی که عنصر جاودانه چیه. - انتظار داری چی بگم عزیز؟ - هیچی! حال مامان و بابا چطوره؟ - ... - ........... - ....... - ....................... - .. - ....... - ....................................